شاید گاهی نگاهی پگاهی از آن سر در اورد
روزی که آن زن با چادر آمد
آن مرد با نان از معدن آمد
با دست های سیاه و سیاه . با بوی دود و دود
دست بر لب های آن زن چادری گذاشت
نان داشت خشک می شد
سیب از درخت افتاد . پارچه را باد برد . زن داشت جیغ می زد
ان مرد اسلحه کشید . همه داشتند عرق می ریختند
نان داشت خشک می شد
تمام افسانه ها چیکه چیکه قطره قطره شدند
مشک رو باید سریعتر تکون بدی ، اینجوری کشک درست نمیشه
اونا اگر اونجوری بودند
رنج دوران برده بودند
رنج دوران برده اید ... رنج دوران برده اید ...
نمیدونم رنج دوران برده ام یانه
خودم که فکر می کنم حسابی بردم.
حتی دلم نمی خواد یادش بیافتم و ازش بگم یا بنویسم.رنج های من متفاوت وکمیابن.راستی لینکت کردم.اگه دلت نخواست بگو بحذفمت
الان تو کجای داستان بودی؟؟اخرش رنج کشیدی نکشیدی؟؟نکنه وایسادی بر وبر نگا کردی؟عرق ریختی؟؟ چطوو شددددد؟؟
سیب را دزدیدی؟؟باغبان دنبالت نیومد؟؟
باغبانش خیلی وقته که خوابه .....
یاد محمد نوری افتادم.... ربطی داشت؟
منم استاد رو دوست دارم .. ای کاش سرود ملی بود شاید رنج دورانشون تو ذهن ها میموند .
نان خشک شد.................
سلام رفیق
فکر کنم به روزی!!!!!
به ما که خبر نمیدی ولی ما همچنان پرروئیم و بی دعوت با کله میایم کاراتوبخونیم
مث همیشه بیستی
سلام


ایول چه جالب بود
حال کردم باهاش
تمام افسانه ها چیکه چیکه قطره قطره شدند ...
این یک مکاشفه است نه؟
راستی لینکت کردم...مجبور نیستی لینکم کنی...از این به بعد فقط شعرهام رو دوستام میخونن....
تجاوز؟ خب من هم به نظر خودم رنج برده ام هرکسی در حد شعورش رنج می بره
رنج که همه میبرن....
تو بگو چطوری و کی تموم میشه...
راستی اصلا تموم میشه؟
حرف خوبی زدی به شدت . اگرچه یه خورده شعاری بود ولی دوستش داشتم.
و رنج یا زجر ! چه فرقی میکنه اقا .. مهم اینکه فعلا شرایط بر وفق مراد نیست دیگه